نامگذاری یک پل در منطقه 19 تهران
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩  

نامگذاری یک پل در منطقه 19 تهران

بنام حاج بصیر

   چندی پیش که از قم برمی گشتم در بزرگراه شهید تندگویان تقاطع خیابان بهمن یار،پلی جدیدالاحداثی را دیدم که روی آن نام سردارشهید حاج حسین بصیر نقش بسته بود.بسیار خوشحال شدم که تلاش وزحمات عده ای از عزیزان از جمله سردارمیرفیصل باقرزاده؛(ریاست محترم بنیادحفظ آثار ونشر ارزشهای دفاع مقدس) واهتمام وعنایت ویژه مهندس مهدی چمران(ریاست محترم شورای اسلامی شهر تهران) به نتیجه رسید ..اگرچه انتظار می رفت نام یکی از بزرگراه های تهران به نام این شهید بزرگوار ثبت می شد.

  در هرحال، با پیگیریهایی که به عمل آوردم، مشخص گردید دردویست و دومین جلسه رسمی  علنی  عادی شورای اسلامی شهر تهران( دوره سوم)

که در تاریخ سه شنبه دوم تیرماه سال 1388برگزارشد ،موضوع زیر بعنوان بند بیست وسوم مصوب گردید.

-نامگذاری پل جدیدالاحداث واقع در محدوده منطقه 19 شهرداری تهران حدفاصل از شمال و جنوب به بزرگراه شهید محمد جواد تندگویان واز شرق و غرب به خیابان بهمنیار به نام شهید سردار حسین بصیر.

 این خبر مسرت بخش را به همه همشهریان فریدونکناری بویژه خانواده شهید حاج بصیر وایثارگران دیارم فریدونکنار تبریک عرض می نمایم.


کلمات کلیدی:
 
نامگذاری یکی از پل های تهران بنام حاج بصیر
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/۱۸  

تهران:۱۶:۵۶

  ۱۳۸۸/۰۲/۲۷

 
خبرگزاری مهر
فرماندار فریدونکنار خبر داد:

نامگذاری یکی از پلهای پایتخت به نام سردار شهید

حاج حسین بصیر

ساری - خبرگزاری مهر: فرماندار فریدونکنار از نامگذاری یکی از پلهای تهران به نام سردار شهید حاج حسین بصیر خبر داد.

به گزارش خبرنگار مهر در فریدونکنار، امید نیک نژاد بعد از ظهر یک شنبه در جلسه گرامیداشت سوم خرداد ماه اظهار داشت: دلاوریهای رزمندگان هشت سال دفاع مقدس در فتح خرمشهر نقطه عطفی در تاریخ دفاع مقدس بوده است.

نیک نژاد تصریح کرد: با توجه به پیگیریهای به عمل آمده از طریق شورای اسلامی شهر تهران به منظور نامگذاری یکی از خیابانها به نام سردار ملی شهرستان فریدونکنار حاج حسین بصیر و با مصوبه شورای شهر تهران یکی از پلهای اصلی منطقه تهران به نام سردار بصیر نامگذاری شده است که به زودی در مراسمی اعلام خواهد شد.

وی با تشکر از مهندس چمران رئیس شورای شهر تهران، ادامه داد: ادامه راه شهدا و ترویج فرهنگ و ایثار و شهادت در جامعه امری بسیار مهم تلقی می شود.

نیک نژاد افزود: برنامه ویژه ای جهت تجلیل از 40 نفر رزمندگان حاضر در عملیات  بیت المقدس و خانواده های هشت شهید این عملیات در شهرستان فریدونکنار با سوم خرداد، روز ایثار و پیروزی برگزار خواهد شد.

فرماندار فریدونکنار در پایان از تشکیل چهار کمیته بمنظور ایجاد  مقدمات برنامه ریزی برای پاسداشت روز فتح خرمشهر خبر داد و یادآور شد: کمیته های تبلیغات و فرهنگی و روابط عمومی، جوانان و بانوان، تربیت بدنی و اجرای برنامه های متمرکز با حضور ادارات مختلف شهرستان در این جهت گام بر خواهند داشت.

همانطور که از تاریخ مخابره خبر مربوطه پیداست حدود چهارماه ازآن می گذرد ولی ظاهرا خبری نشده.امیدواریم که این اتفا ق هرچه زودتر صورت پذیرد.


کلمات کلیدی:
 
انعکاس خاطره در اعتدال
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٦  

انعکاس خاطره احساس تنهایی در روزنامه اعتدال

امروز دوشنبه ١۶/۶/٨٨

علاقمنندان جهت دیدن این مطلب وروزنامه مورد نظر اینجا کلیک نمایند


کلمات کلیدی:
 
انعکاس مطلب احساس تنهایی در خبرگزاری ایسنا
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٦  

 
خاطره‌ای از شهید حاج حسین بصیر

سرویس: فرهنگ و حماسه
1388/06/15
09-06-2009
10:20:07
8806-00044: کد خبر

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و حماسه

احساس تنهایی تمام وجودم را گرفته بود. همین تنهایی و احساس غربت سبب شد تا در این مدت حضورم در منطقه، آرام و قرار نداشته باشم. داشت برایم خسته کننده می‌شد.

 

خودم را به ستاد تیپ رساندم. می‌خواستم با فرمانده تیپ صحبت کندم. چند روزی منتظرش بودم. رفته بود زیارت خانه خدا و حالا برگشت. همین دیروز. بچه‌ها گفته بودند، فقط چند ساعتی رفت به خانواده‌اش سر زد و آمد منطقه.

 من هم تا شنیدم، آمدم تا مشکلم را با او در میان بگذارم. مشکل که نبود. همان احساس تنهایی و دوری از دوستانم که در گردان یارسول(ص) بودند.

 نیم ساعتی زیرآفتاب سوزان بعدازظهر، کنارسنگر ستاد به کیسه‌های شنی تکیه داده بودم که ناخودآگاه صدای فرمانده تیپ را شنیدم. از جایم کنده شدم. حاج حسین بصیر داشت از سنگر بیرون می‌آمد. فرمانده گردان‌ها هم با او بودند.

صبرکردم تا آنها بروند و حاجی تنها شود. لختی دیگر انتظار کشیدم، همه رفتند. حاجی تنها شده بود. رفتم به سمتش. سلام کردم. حاجی به رویم لبخند زد و من بی‌هیچ ‌مقدمه‌ای اصل ماجرا را گفتم: حاج‌آقا! من مدت زیادی است منتظر شما بودم. راستش من در گردان مسلم هستم حال آنکه اکثر دوستانم و همشهریانم در گردان یارسولند.

 وبعد نامه درخواستم را که تا آن لحظه در دستم بود به سمت حاجی گرفتم و ادامه دادم: خواستم اگر برای شما مقدور است، دستور بفرمائید تا به گردان یا رسول بروم.

در نظرم اینگونه تصور کرده بودم که حاجی بخاطر شناختی که از من دارد، همین الآن خودکارش را درمی‌آورد و در هامش نامه به فرمانده گردان دستور می‌دهد تا انتقال هرچه زودتر انجام گیرد امّا دور از انتظار، حاجی دست‌هایش را باز کرد و مرا در آغوش خود جای داد و گفت: پسرم! شما برای چه احساس تنهایی می‌کنید. شما که تنها نیستید. شما 4 نفرید. خودتان، خدا و دو ملک آسمانی. تازه از همه مهمتر، در جای جای این منطقه که فرشتگان روی زمین زندگی می‌کنند، امام زمان (عج) هم حضور دارند. یک رزمنده اسلام هیچ وقت نباید احساس تنهایی کند.

برگرفته از کتاب گفت‌وگوی ناتمام(دفتر اول)تألیف: حسین زکریائی عزیزی

انتهای پیام

کد خبر: 8806-00044


کلمات کلیدی:
 
احساس تنهایی
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٤  

احساس تنهایی

احساس تنهایی تمام وجودم راگرفته بود. همین تنهایی و احساس غربت سبب شد تا در این مدت حضورم در منطقه، آرام و قرار نداشته باشم.داشت برایم خسته کننده می‌شد.

خودم را به ستاد تیپ رساندم. می‌خواستم با فرمانده تیپ صحبت کندم.چند روزی منتظرش بودم. رفته بود زیارت خانه خدا و حالا برگشت. همین دیروز. بچه‌ها گفته بودند، فقط چند ساعتی رفت به خانواده‌اش سر زد و آمد منطقه.

من هم تا شنیدم آمدم تا مشکلم را با او در میان بگذارم. مشکل که نبود. همان احساس تنهایی ودوری ازدوستانم که درگردان یارسول(ص) بودند.

نیم ساعتی زیرآفتاب سوزان بعدازظهر،کنارسنگر ستاد به کیسه‌های شنی تکیه داده بودم که ناخودآگاه صدای فرمانده تیپ را شنیدم.ازجایم کنده شدم. حاج بصیرداشت از سنگر بیرون می‌آمد. فرمانده گردان‌ ها هم با او بودند.

صبرکردم تا آنها بروند و حاجی تنها شود. لختی دیگر انتظار کشیدم، همه رفتند. حاجی تنها شده بود. رفتم به سمتش. سلام کردم. حاجی به رویم لبخند زدومن  بی هیچ ‌مقدمه ای اصل ماجرا را گفتم: حاج‌آقا! من مدت زیادی است منتظر شما بودم. راستش من در گردان مسلم هستم حال آنکه اکثر دوستانم و همشهریانم در گردان یارسولند.

وبعدنامه درخواستم را که تا آن لحظه در دستم بود به سمت حاجی گرفتم و ادامه دادم: خواستم اگر برای شما مقدور است، دستور بفرمائید تا به گردان یا رسول بروم.

   در نظرم اینگونه تصور کرده بودم که حاجی بخاطر شناختی که ازمن دارد، همین الآن خودکارش را درمی‌آورد و در هامش نامه به فرمانده گردان دستور می‌دهد تا انتقال هرچه زودتر انجام گیرد امّا دور از انتظار،حاجی دست‌هایش را باز کرد و مرا در آغوش خود جای داد و گفت: پسرم! شما برای چه احساس تنهایی می‌کنید. شما که تنها نیستید. شما 4 نفرید. خودتان، خدا و دو ملک آسمانی. تازه از همه مهمتر، در جای جای این منطقه که فرشتگان روی زمین زندگی می‌کنند، امام زمان (عج) هم حضور دارند. یک رزمنده اسلام هیچ وقت نباید احساس تنهایی کند.

برگرفته از کتاب گفت وگوی ناتمام(دفتر اول) تالیف :

حسین زکریائی عزیزی-نشرشاهد


کلمات کلیدی:
 
یک خاطره یک یادگار
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٤  

یک خاطره یک یادگار

سردارشهید حاج حسین بصیر

  وقتی این خاطره رادیدم یادروزهایی افتادم که برای جمع آوری خاطرات حاج بصیر چقدر به این درو اون در می زدم.تازه جنگ تمام شده بود وکسی حال خاطره گویی نداشت با هزار التماس می تونستم یک خاطره بگیرم .بعضی ها هم که آدم حسابمان نمی کردند وشاید توی دلشان می گفتند این الف بچه چی می گه.ولی خب خیلی تلاش کردم ،خیلی حرف شنیدم،خیلی پشت در دفترا آقایون نشستم.چون عشق داشتم،علاقه داشتم وبالاخره به آرزوم رسیدم.شک هم ندارم که خود حاجی همیشه کمکم می کرد.

  وقتی می اومد به خوابم احساس می کردم کارام و  زیر نظر داره واین قوت قلبی بود برای من ،مثل همون روزایی که برای رزمندگان تو کوران عملیات ها قوت قلب بود.

  الان که نگاه می کنم می بینم چه راه سخت و خاطره انگیزی بود.امیدوارم که شهدا از ما بپذیرند اگرچه می دونم خیلی کارا مونده که باید انجام بشه وامیدوارم تو این راه ثابت قدم بمونم. انشاالله

 

واما خاطره

امشب شب عاشوراست!

  عملیات والفجر هشت یکی از عملیات های مهم و سختی بود که طی دوران دفاع مقدس اتفاق افتاد و محور کارخانه ی نمک نیز یکی از سخت ترین محورهایی بود که بچه های ما توانستند آن را با چنگ و دندان حفظ کنند. شهید حاج حسین بصیر که آن وقت فرمانده ی گردان یا رسول (ص) بود، در همین محور با نیروهایش حضور داشت. از کل نیروهایش 53 یا 54 نفر بیش تر نمانده بودند. پشت بی سیم به من گفت: «دو تا اسیر گرفتیم، بیا اون ها را ببر عقب»

   آن وقت من مسوول محور اطلاعات بودم. حاج حسین اصرار داشت که من حتماٌ بروم. من هم یک نفربر گرفتم و رفتم. وقتی به آن جا رسیدم تنها چیزی که مرا متعجب ساخت شرایط سختی بود که رزمنده های ما در آن به سر می بردند. تا زانو در آب بودند و پشت سنگرهایی سنگر گرفته بودند که با کلوخ و گونی های پاره پاره ساخته شده بودند!

   حاج بصیر به من گفت: «اسیرها را بده یک نفر ببرد پشت و تو بمان» من قبول کردم. برحسب اتفاق آن شب عراقی ها تک سنگینی را تدارک دیدند. از همین تعداد باقی مانده هم 7 یا 8 نفر به شهادت رسیدند و یازده نفر مجروح شدند. فشار دشمن هر لحظه سخت تر و سخت تر می شد. یکی از بچه ها را دیدم که با سر و صورت خونی وارد سنگر شد. یک دستش نیز با چفیه محکم بسته شده بود. چیزی را میان روزنامه ای پیچیده بود. بدون این که او را خوب وارسی کنیم، گفتیم: «اون چیه که وسط روزنامه پیچوندی؟»

   گفت: «سوغاتیه، می خواهم ببرم پشت جبهه!» کمی مصر شدیم. روزنامه را باز کرد. دیدیم دستی از آرنج به پایین در آن قرار دارد. تازه متوجه شدیم که دست خود اوست. آن شب تا صبح با همان شرایط پیش ما ماند. بچه ها هم توانسته بودند پاتک سنگین دشمن را جواب دهند و با 50 کشته عقب نشینی کردند. یادم نمی رود که شهید بصیر وقتی تعدادی از بچه ها آمدند و گفتند: «شرایط سخت شده و ما نمی توانیم مقاومت کنیم» برگشت به آن ها گفت: «امشب شب عاشورای ماست این جا جنگ احد است، ما را در این تنگه گذاشته اند تا دشمن از آن عبور نکند، پس ما مقاومت می کنیم.»


کلمات کلیدی:
 
مطالب آرشیوی
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/۸/٢٥  
کلمات کلیدی:
 
عكس هايي ازسردارسپاه مازندران شهید حاج حسین بصير
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/۸/٢٥  

عكس هايي ازسردارسپاه مازندران شهید حاج حسین بصير


کلمات کلیدی:
 
حاج بصیر؛فرزند عاشورا بایک دنیا صفا وعشق
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/۸/۱۸  

پيش كش به روح مطهر مرحوم«حاج محمدحسن بصير» پدرشهيدان بصير

1 ) ديباچه

  سالگرد عمليات غرور آفرين و پيروزمند (كربلاي يك ) كه از راه مي رسد , تازه بيادم مي آيد كه بايد براي « علي اصغر » 1 مطلبي بنگارم و حقيقت هم اين است كه تا حال نتوانستم جز چند خاطره كوتاه كه آن هم « آقا هادي » 2 و « سردار كميل » 3 برايم بازگو كرده اند , چيز ديگري بگويم و يا قلمي كنم .

امروز هم كه چند روزي به سالگرد عمليات كربلاي يك مانده , فرصت را مناسب ديدم به اين بهانه چند خاطره از « حاج حسين » 4 و علي اصغر بنويسم . اما لازم مي دانم ابتدا از چگونگي تشكيل و سير تحول گردان يا رسول الله (ص ) شروع كنم , اميد است در نظر شما خوانندگان گرامي صفحه جبهه و جنگ روزنامه جمهوري اسلامي مقبول افتد. 

2 ) تشكيل گردان يا رسول (ص )

بعد از آنكه تيپ 25 كربلا 5 در منطقه جنوب توسط سردار قرباني 6 و شهيدان حاج حبيب الله افتخاريان (ابوعمار) و حاج بصير , بنيانگذاري شد , حاجي نيروهايي را كه از استانهاي مازندران و گيلان آمده بودند , سازماندهي كرد و گرداني تشكيل داد. وقتي خواست نام گردان را مشخص كند به پيرمرد بسيجي برخورد كه به او گفت : « برادر بصير! من خواب ديدم كه شما نام اين گردان را به نام پيغمبر اكرم (ص ) يعني يا رسول (ص ) مزين كرده و نام گروهانهايش را به ترتيب يا زهرا(س ) , يا فاطمه (س ) , يا زينب (س ) و يا رقيه (س ) گذاشته اي . »

حاجي هم كه اعتقاد خاصي به خواب و رويا داشت پذيرفت و نام گردانش را يا رسول (ص ) گذاشته و در تاريخ دفاع مقدس ثبت كرد. قابل ذكر اينكه اين گردان از ابتداي تشكيل تا پايان جنگ فقط ماموريت خط شكني در عملياتها را به عهده داشت .

خاطرات زيادي از اين گردان هست كه بيان آن از حوصله اين نوشتار خارج است . انشاالله در آينده اين حكايتها را خواهم نوشت

3 ) فرماندهان گردان يا رسول (ص )

خسته تان نكنم , حاجي اولين فرمانده گردان يا رسول (ص ) بود تا اينكه به فرماندهي تيپ منصوب شد. وقتي فرمانده تيپ شد , سردار شهيد محمد تيموريان را كه بسيار كم سن و سال بود , جايگزين خود در گردان يا رسول (ص ) كرد. اين را بگويم كه حاجي گردان يا رسول (ص ) را به هر كسي تحويل نمي داد , اما چون روي محمد شناخت كلي داشت اين گردان را به او سپرد.

محمد تا عمليات بدر 7 فرماندهي گردان را به عهده داشت و در همان عمليات به شهادت رسيد , بعد از آن حاجي برادرش علي اصغر راكه تا آن زمان فرماندهي يكي از گروهانهاي گردان را به عهده داشت , به فرماندهي گردان منصوب كرد و او نيز تا عمليات كربلاي يك كه در آن به شهادت رسيد , اين گردان را فرماندهي كرد.

بي شك خاطرات شيرين و قابل تعريف زيادي از زمان فرماندهي علي اصغر وجود دارد كه در اين مجال نمي گنجد لذا در حال حاضر پسنديده است از لحظات قبل و بعد از شهادت علي اصغر كه موضوعيت هم دارد , گفته شود.

4 ) حكايت آن ميوه سياه

دوستان زيادي از جمله سردار كميل و سردار مهري 8 و ... خاطره اي از روزهاي قبل از عمليات كربلاي يك و صحبتهاي حاج بصير روايت كرده اند كه قول قوي آن همين است كه از نظر شما مي گذرد.

حاجي چند روز قبل از عمليات كربلاي يك به سردار حاج كميل گفت : « ديشب خواب ديدم به من يك ميوه سياه و شيريني دادند و گفتند : « حاج حسين ! اين ميوه را بخور. من هم با كمال ميل آن را خوردم . آقا كميل ! جايت خالي , آنقدر اين سيب شيرين بود كه خدا وكيلي الان كه دارم با شما صحبت مي كنم , شيريني آن در كام من هست . »

آن روز حاج بصير از اين ميوه سياه و شيرين , شهادت خودش را تعبير كرد و گفت : « خدا كند اين ميوه سياه و شيرين خبر شهادت باشد و اميدوارم در همين عمليات كه به دستور مستقيم امام انجام مي شود به شهادت برسم . »

اين قضيه گذشت تا اينكه عمليات كربلاي يك در ساعت 22,30 دقيقه مورخ 1365,4,10 با رمز « ياابوالفضل العباس (ع ) ادركني » آغاز شد.

گردان يا رسول (ص ) در اين عمليات نيز چون عملياتهاي ديگر خط شكن بود و رزمندگان اين گردان توانستند تا مناطق زيادي از ميهن اسلامي مان را از دست دشمنان بعثي آزاد كنند.

بعد از آنكه ماموريت گردان يا رسول (ص ) در منطقه مهران به اتمام رسيد , بايد خط جهت پاكسازي به لشكر ده سيد الشهدا(ع ) تحويل داده مي شد , لذا جهت توجيه منطقه , جلسه اي با حضور فرماندهان لشكر ده و گردان يا رسول (ص ) در سنگر فرماندهي گردان تشكيل شد.

چند دقيقه اي از جلسه نگذشته بود كه خمپاره شصتي در سنگر فرود آمد و سنگر را كه پر از مهمات بود متلاشي نمود , البته از آنچه در آن جلسه گذشت كسي چيزي نمي داند , چون تمامي كساني كه در آن سنگر بودند به شهادت رسيدند.

مطلبي را فراموش كرده بودم كه به يادم آمد , بد نيست همين الان بگويم . در جريان عمليات كربلاي يك رزمندگان گردان , گوسفندي را از نيروهاي عراقي به غنيمت گرفتند و بعد از عمليات به علي اصغر گفتند : اگر اجازه مي دهيد , برويم اين گوسفند را سر ببريم و با هم بخوريم . اما اصغر دور از انتظار و بي هيچ موضوعيتي گفت : « اگر خمپاره شصت بگذارد , من حرفي ندارم . »

آن روز هر چه به علي اصغر مي گفتند : مثلا برويم مرخصي يا برويم تفريح و يالله او فقط مي گفت : « اگر خمپاره شصت بگذارد. » اين موضوع و اين صحبتهاي علي اصغر براي بچه ها مجهول ماند تا اينكه اين اتفاق افتاد و تازه فهميدند كه قضيه خمپاره شصت چيست .

بعد از شهادت علي اصغر و فرماندهان ديگر , خبر سريعا در منطقه پيچيد و حاج بصير خود را به سنگر متلاشي شده رساند.

صحنه دردناكي بود. يك يك جنازه ها را از داخل سنگر بيرون مي كشيدند. از آن لحظه و اينكه چه اتفاقاتي افتاد چيز زيادي نمي دانم , ولي اين را شنيدم كه حاجي وقتي جنازه متلاشي و سياه شده علي اصغر را ديد , دست به سوي آسمان دراز كرد و خدا را شكر نمود و گفت : « خدايا! شكر كه ما را لايق دانستي و از خانواده ما كسي به شهادت رسيد. »

حاجي تازه فهميد آن خوابي كه قبل از عمليات ديده بود , تعبيرش شهادت علي اصغر بود و ميوه سياه هم همان جنازه سياه شده علي اصغر.

عده اي از بچه ها كه در آن لحظه با حاجي بودند مي گويند : حاجي فقط مي گفت : « نمي دانم چرا من علي اصغر را نشناختم . آخر او چه كرد كه اينقدر زود پذيرفته شد. من علي اصغر را با آنكه برادرم بود نشناخته بودم ! »

5 ) صبر حاج بصير

آقا هادي مي گفت : آن لحظه اي كه خمپاره در سنگر فرود آمد , من در منطقه بودم و صداي مهيب انفجار را شنيدم , ولي نمي دانستم كه سنگر علي اصغر است . از طرفي هم بايد براي جمع و جور كردن اوضاع گروهانم مي رفتم . لذا به طرف مقر گروهان رفتم . هنوز به مقر نرسيده بودم كه برايم بي سيم زدند كه بيا خط , حاجي با تو كار دارد. من هم سريع خودم را به خط رساندم . وقتي وارد منطقه شدم و از دور صحنه را ديدم , فهميدم قضيه چيست . بدون درنگ به طرف حاجي رفتم . حاجي داشت چيزي را مثل يك جنازه پتوپيچ مي كرد.

وقتي نزديكتر شدم فهميدم جنازه علي اصغر است . حاجي تا مرا ديد لبخند مليحي زد و گفت : « مي دوني اين چيه » من كه فهميده بودم ,گفتم:« علي اصغر نيست ؟»

حاجي گفت : « آره ! درست فهميدي , داداش اصغرته !! من كه تمام وجودم را غم گرفته بود بغض راه نفسم را تنگ كرد. ولي نمي توانستم گريه كنم , چرا كه وقتي حاجي را مي ديدم , با آن روحيه قوي خجالت مي كشيدم گريه كنم .

حاجي خواست جنازه علي اصغر را داخل آمبولانس بگذارد كه حاج يونس 9 از راه رسيد و از حاجي سوال كرد : حاجي ! اين چيه داخل آمبولانس گذاشتي حاجي هم با روحيه اي بسيار قوي و با طمانينه گفت : « چيزي نيست , جنازه علي اصغر » حاج يونس كه هاج وواج مانده بود , هيچ نگفت و محو صورت حاجي شد.

خودش برايم مي گفت : « آن لحظه كه حاجي اين حرف را به من زد , سوختم و از اين عظمت , هيبت , صبر و استقامت زبانم از حرف زدن , باز ماند. »

در هر صورت پيكر مطهر علي اصغر براي تشييع و خاكسپاري به عقب منطقه منتقل شد و حاجي هم شب قبل از تشييع , شب وداع به فريدونكنار آمد و در منزل پدرشان مرحوم حاج محمد حسن بصير , سخنراني دلنشين و گيرايي كرد. هيچ وقت خاطره آن شب از ذهنم محو نمي شود.

حاجي آنشب اصلا از هيچ كس حتي از علي اصغر هم تعريف نكرد. فقط مانند هميشه از جوانان شهر خواست تا راه علي اصغر شهيد را ادامه دهند و سنگر دفاع از اسلام و انقلاب را خالي نگذارند و روز بعد جوانان رشيد فريدونكنار به كلام آن بصير جبهه ها لبيك گفته و به سوي جبهه ها شتافتند.

6 ) پايان كلام

از همراهان عزيز تقاضامنديم شرح حال خود , بعد از خواندن اين مطلب را نوشته و براي ما ارسال دارند. منتظر نامه هاي پر از احساس و انتقادات و پيشنهادات شما هستيم . تا خاطره اي ديگر فعلا يا علي

حسين زكريائي

1 ـ سردار شهيد علي اصغر بصير ـ فرمانده گردان يا رسول (ص )

2 ـ برادرهادي بصير ـ برادر شهيدان بصير

3 ـ سردار حاج كميل كهنسال ـ فرمانده سابق لشكر 25 كربلا

4 ـ سردار شهيد حاج حسين بصير ـ قائم مقام لشكر 25 كربلا

5 ـ اين تيپ بعد از عمليات محرم تبديل به لشكر 25 كربلا شد .

6 ـ سردار حاج مرتضي قرباني ـ فرمانده سابق لشكر 25 كربلا

7 ـ عمليات بدر در تاريخ 63,12,19 در شرق رودخانه دجله انجام شد.

8 ـ سردار تقي مهري ـ فرمانده ناحيه انتظامي استان گلستان

9 ـ سرهنگ پاسدار حاج يونس محسن پور ـ فرمانده پدافند هوايي لشكر 25 كربلا

 

منتشرشده در روزنامه جمهوری اسلامی مورخه 24 تیر 1382

 


کلمات کلیدی:
 
نوشتن رابااوآغاز كردم
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٤  

گفت وگو با حسين زكريائي؛ نويسنده و پژوهشگر دفاع مقدس

منتشرشده در نشريه سبزسرخ 

اشاره:

حسين زكريائي نويسنده، روزنامه نگار و پژوهشگر دفاع مقدس متولد شهر حاج بصير است. او مشاور مطبوعاتي سردار باقرزاده؛ رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس و جزو بنيانگزاران و عضو شوراي مركزي مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس مي باشد ولي خودش مي گويد همه اين ها يك طرف و سربازي حاج بصير يك طرف. از او آثار زيادي به چاپ رسيده است كه بيشتر آن حول محور مازندران در جنگ بخصوص در مورد حاج بصير بوده است. به همين مناسبت با او گفت وگو ي کوتاهي ترتيب داده ايم كه از نظر شما مي گذرانيم اميد است در نظرتان مقبول افتد.



از كارها و نوشته هايتان بگوئيد.
همانطور كه عرض كردم من نوشته هايم را با خاطرات حاج بصير شروع كردم.ابتدا خاطرات سرداراني چون شمخاني-قرباني –حاج كميل و سرداران و رزمندگاني كه با حاج بصير بودند را جمع آوري و براي روزنامه هاي مختلف از جمله جمهوري اسلامي و کيهان ارسال کردم كه اولين بار در سال 73 منتشر شد. بعدها به مناسبت هاي مختلف مطالب متنوعي را تهيه و تنظيم نموده و در روزنامه ها و نشريات مختلف به چاپ رساندم كه بخاطر كثرت اعداد و ارقام آن را به ياد ندارم.
كتاب چطور؟
تاكنون توفيق داشتم 7 کتاب را تا مرحله انتشار برسانم كه به شرح ذيل مي باشد:
1-كتاب تشنگان كوثر (خاطرات شهداي اهل قلم مازندران)كه توسط نشر كوثر منتشر شد.
2-كتاب مردان تنهايي من (خاطرات داستاني سرداران شهيد لشكر 25 كربلا و 17 علي بن ابي طالب)كه توسط نشر شاهد به چاپ دوم رسيده است.
3-كتاب پابه پاي ستاره (خاطرات و زندگي نامه سردار شهيد حاج حسين بصير) كه توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي منتشر گرديد.
4-كتاب ريشه در بهشت (خاطرات سرداران و شهداي استان مازندران) كه توسط انتشارات شاهد به زينت طبع آراسته گرديد.
5-كتاب راز خرماي دي (خارات همسر شهيدعيسي ذوالفقاري)كه توسط مركز تفكرات شهيد ذوالفقاري منتشر گرديد.
6-کتاب او؛ آينه آمنه (خاطرات همسر سردار شهيد حاج بصير) كه توسط كنگره سرداران شهيد مازندران چاپ شد.
7-هجرت به فطرت (خاطرات همسر امير سرلشكر شهيد نياكي) كه توسط انتشارات ارتش منتشر گرديد.
و كتاب رفيق صميمي زندگي نامه داستاني شهيد عيسي ذوالفقاري است كه به شيوه نويني تاليف شده و همين روز ها نشر شاهد آن را وارد بازار نشر دفاع مقدس خواهد كرد. و يك كتاب هم در حال تاليف دارم كه زندگي نامه داستاني شهيد دكتر قندي وزير پست تلگراف و تلفن است كه تحقيقات ميداني آن تا اين لحظه به پايان رسيده است.
در مورد حاج بصير غير از شما كسي ديگر هم كاري انجام داده است؟
بله، يك كاري تحت عنوان (سردار خوبي ها) منتشر گرديده است.
از آنجائي كه شما در زمينه خاطرات حاج بصير كار كرده ايد، از تشكيل گردان يا رسول (ص) چه چيزي در ذهن داريد؟
ببينيد آنچه كه مسلم است حاجي بنيانگزار گردان خط شكن يا رسول(ص) بود. در مورد بنيانگزاري اين گردان بحث زياد است اما آن چيزي كه براي من جالب بود خاطره خوابي است كه سردار جانباز و گنجينه اسرار حاج بصير، برادر بزرگوارم آقا هادي بصير برايم روايت كرده و فكر كنم براي شما هم جالب باشد. ايشان مي گفت: 
يادم مي‌آيـد روزي در مورد چـگونگي نامگذاري‌ گردان يا رسول (ص) و گروهان هاي آن، خاطره‌اي را به اين مضمون برايم تعـريف كرد. ايشان مي‌گفت: «زماني كه تازه گردان را تشكيل دادم، در اين فكر بودم كه نام آن را چه بگذارم. در همين حال و هوا بودم كه روزي پيرمردي بسيجي از اعضاي گردان به سراغم آمد و گفت: من ديشب خوابي ديدم كه شما نام گردان را يا رسول (ص) و نام چهار گروهان هايش را به ترتيب يا فاطمه (س)، يا زهرا (س)، يا زينب (س) و يا رقيه (س) قرار داديد. وقتي پيرمرد اين خواب را برايم تعريف كرد، مصمم شدم كه به همين ترتيب عمل كنم. لذا گردان را يا رسول (ص) و گروهان هايش را به همين ترتيب نامگذاري كردم.»
از اينکه وقتتان را در اختيار ما گذاشتيد بسيار متشكريم.
خواهش مي کنم .احساس مي کنم اين وقت ها جزو وقت هاي موظفي من است.  

 به نقل از نشريه سبز سرخ، شماره 62

خوب است ابتداي اين گفت و گو خودتان را بيشتر براي خوانندگان معرفي بفرمائيد.
حسين زكريائي-متولدفريدونكنار (شهرحاج بصير)- كارشناس ارشد فقه و اصول وادبيات عرب.
حالا كه اسم حاج بصير را آورديد بفرمائيد چقدر حاج بصير را مي شناسيد؟
آنقدر كه احساس مي كنم نوشتن را با او آغاز كردم و هميشه در كارها و نوشته هايم حضور او را احساس مي کنم.
آيا با ايشان هيچ وقت روبرو شديد؟
بله، چهره خسته اش را در شب وداع شهيد علي اصغر بصير كه در منزل پدري حاج بصير برگزار شده بود را ازخاطر نمي برم. و هنوز کلام دلنشينش خطاب به مردم در گوشم زنگ مي زند.

کلمات کلیدی: