پيش كش به روح مطهر مرحوم«حاج محمدحسن بصير» پدرشهيدان بصير

1 ) ديباچه
سالگرد عمليات غرور آفرين و پيروزمند (كربلاي يك ) كه از راه مي رسد , تازه بيادم مي آيد كه بايد براي « علي اصغر » 1 مطلبي بنگارم و حقيقت هم اين است كه تا حال نتوانستم جز چند خاطره كوتاه كه آن هم « آقا هادي » 2 و « سردار كميل » 3 برايم بازگو كرده اند , چيز ديگري بگويم و يا قلمي كنم .
امروز هم كه چند روزي به سالگرد عمليات كربلاي يك مانده , فرصت را مناسب ديدم به اين بهانه چند خاطره از « حاج حسين » 4 و علي اصغر بنويسم . اما لازم مي دانم ابتدا از چگونگي تشكيل و سير تحول گردان يا رسول الله (ص ) شروع كنم , اميد است در نظر شما خوانندگان گرامي صفحه جبهه و جنگ روزنامه جمهوري اسلامي مقبول افتد.
2 ) تشكيل گردان يا رسول (ص )
بعد از آنكه تيپ 25 كربلا 5 در منطقه جنوب توسط سردار قرباني 6 و شهيدان حاج حبيب الله افتخاريان (ابوعمار) و حاج بصير , بنيانگذاري شد , حاجي نيروهايي را كه از استانهاي مازندران و گيلان آمده بودند , سازماندهي كرد و گرداني تشكيل داد. وقتي خواست نام گردان را مشخص كند به پيرمرد بسيجي برخورد كه به او گفت : « برادر بصير! من خواب ديدم كه شما نام اين گردان را به نام پيغمبر اكرم (ص ) يعني يا رسول (ص ) مزين كرده و نام گروهانهايش را به ترتيب يا زهرا(س ) , يا فاطمه (س ) , يا زينب (س ) و يا رقيه (س ) گذاشته اي . »
حاجي هم كه اعتقاد خاصي به خواب و رويا داشت پذيرفت و نام گردانش را يا رسول (ص ) گذاشته و در تاريخ دفاع مقدس ثبت كرد. قابل ذكر اينكه اين گردان از ابتداي تشكيل تا پايان جنگ فقط ماموريت خط شكني در عملياتها را به عهده داشت .
خاطرات زيادي از اين گردان هست كه بيان آن از حوصله اين نوشتار خارج است . انشاالله در آينده اين حكايتها را خواهم نوشت
3 ) فرماندهان گردان يا رسول (ص )
خسته تان نكنم , حاجي اولين فرمانده گردان يا رسول (ص ) بود تا اينكه به فرماندهي تيپ منصوب شد. وقتي فرمانده تيپ شد , سردار شهيد محمد تيموريان را كه بسيار كم سن و سال بود , جايگزين خود در گردان يا رسول (ص ) كرد. اين را بگويم كه حاجي گردان يا رسول (ص ) را به هر كسي تحويل نمي داد , اما چون روي محمد شناخت كلي داشت اين گردان را به او سپرد.
محمد تا عمليات بدر 7 فرماندهي گردان را به عهده داشت و در همان عمليات به شهادت رسيد , بعد از آن حاجي برادرش علي اصغر راكه تا آن زمان فرماندهي يكي از گروهانهاي گردان را به عهده داشت , به فرماندهي گردان منصوب كرد و او نيز تا عمليات كربلاي يك كه در آن به شهادت رسيد , اين گردان را فرماندهي كرد.
بي شك خاطرات شيرين و قابل تعريف زيادي از زمان فرماندهي علي اصغر وجود دارد كه در اين مجال نمي گنجد لذا در حال حاضر پسنديده است از لحظات قبل و بعد از شهادت علي اصغر كه موضوعيت هم دارد , گفته شود.

4 ) حكايت آن ميوه سياه
دوستان زيادي از جمله سردار كميل و سردار مهري 8 و ... خاطره اي از روزهاي قبل از عمليات كربلاي يك و صحبتهاي حاج بصير روايت كرده اند كه قول قوي آن همين است كه از نظر شما مي گذرد.
حاجي چند روز قبل از عمليات كربلاي يك به سردار حاج كميل گفت : « ديشب خواب ديدم به من يك ميوه سياه و شيريني دادند و گفتند : « حاج حسين ! اين ميوه را بخور. من هم با كمال ميل آن را خوردم . آقا كميل ! جايت خالي , آنقدر اين سيب شيرين بود كه خدا وكيلي الان كه دارم با شما صحبت مي كنم , شيريني آن در كام من هست . »
آن روز حاج بصير از اين ميوه سياه و شيرين , شهادت خودش را تعبير كرد و گفت : « خدا كند اين ميوه سياه و شيرين خبر شهادت باشد و اميدوارم در همين عمليات كه به دستور مستقيم امام انجام مي شود به شهادت برسم . »
اين قضيه گذشت تا اينكه عمليات كربلاي يك در ساعت 22,30 دقيقه مورخ 1365,4,10 با رمز « ياابوالفضل العباس (ع ) ادركني » آغاز شد.
گردان يا رسول (ص ) در اين عمليات نيز چون عملياتهاي ديگر خط شكن بود و رزمندگان اين گردان توانستند تا مناطق زيادي از ميهن اسلامي مان را از دست دشمنان بعثي آزاد كنند.
بعد از آنكه ماموريت گردان يا رسول (ص ) در منطقه مهران به اتمام رسيد , بايد خط جهت پاكسازي به لشكر ده سيد الشهدا(ع ) تحويل داده مي شد , لذا جهت توجيه منطقه , جلسه اي با حضور فرماندهان لشكر ده و گردان يا رسول (ص ) در سنگر فرماندهي گردان تشكيل شد.
چند دقيقه اي از جلسه نگذشته بود كه خمپاره شصتي در سنگر فرود آمد و سنگر را كه پر از مهمات بود متلاشي نمود , البته از آنچه در آن جلسه گذشت كسي چيزي نمي داند , چون تمامي كساني كه در آن سنگر بودند به شهادت رسيدند.
مطلبي را فراموش كرده بودم كه به يادم آمد , بد نيست همين الان بگويم . در جريان عمليات كربلاي يك رزمندگان گردان , گوسفندي را از نيروهاي عراقي به غنيمت گرفتند و بعد از عمليات به علي اصغر گفتند : اگر اجازه مي دهيد , برويم اين گوسفند را سر ببريم و با هم بخوريم . اما اصغر دور از انتظار و بي هيچ موضوعيتي گفت : « اگر خمپاره شصت بگذارد , من حرفي ندارم . »
آن روز هر چه به علي اصغر مي گفتند : مثلا برويم مرخصي يا برويم تفريح و يالله او فقط مي گفت : « اگر خمپاره شصت بگذارد. » اين موضوع و اين صحبتهاي علي اصغر براي بچه ها مجهول ماند تا اينكه اين اتفاق افتاد و تازه فهميدند كه قضيه خمپاره شصت چيست .
بعد از شهادت علي اصغر و فرماندهان ديگر , خبر سريعا در منطقه پيچيد و حاج بصير خود را به سنگر متلاشي شده رساند.
صحنه دردناكي بود. يك يك جنازه ها را از داخل سنگر بيرون مي كشيدند. از آن لحظه و اينكه چه اتفاقاتي افتاد چيز زيادي نمي دانم , ولي اين را شنيدم كه حاجي وقتي جنازه متلاشي و سياه شده علي اصغر را ديد , دست به سوي آسمان دراز كرد و خدا را شكر نمود و گفت : « خدايا! شكر كه ما را لايق دانستي و از خانواده ما كسي به شهادت رسيد. »
حاجي تازه فهميد آن خوابي كه قبل از عمليات ديده بود , تعبيرش شهادت علي اصغر بود و ميوه سياه هم همان جنازه سياه شده علي اصغر.
عده اي از بچه ها كه در آن لحظه با حاجي بودند مي گويند : حاجي فقط مي گفت : « نمي دانم چرا من علي اصغر را نشناختم . آخر او چه كرد كه اينقدر زود پذيرفته شد. من علي اصغر را با آنكه برادرم بود نشناخته بودم ! »
5 ) صبر حاج بصير
آقا هادي مي گفت : آن لحظه اي كه خمپاره در سنگر فرود آمد , من در منطقه بودم و صداي مهيب انفجار را شنيدم , ولي نمي دانستم كه سنگر علي اصغر است . از طرفي هم بايد براي جمع و جور كردن اوضاع گروهانم مي رفتم . لذا به طرف مقر گروهان رفتم . هنوز به مقر نرسيده بودم كه برايم بي سيم زدند كه بيا خط , حاجي با تو كار دارد. من هم سريع خودم را به خط رساندم . وقتي وارد منطقه شدم و از دور صحنه را ديدم , فهميدم قضيه چيست . بدون درنگ به طرف حاجي رفتم . حاجي داشت چيزي را مثل يك جنازه پتوپيچ مي كرد.
وقتي نزديكتر شدم فهميدم جنازه علي اصغر است . حاجي تا مرا ديد لبخند مليحي زد و گفت : « مي دوني اين چيه » من كه فهميده بودم ,گفتم:« علي اصغر نيست ؟»
حاجي گفت : « آره ! درست فهميدي , داداش اصغرته !! من كه تمام وجودم را غم گرفته بود بغض راه نفسم را تنگ كرد. ولي نمي توانستم گريه كنم , چرا كه وقتي حاجي را مي ديدم , با آن روحيه قوي خجالت مي كشيدم گريه كنم .
حاجي خواست جنازه علي اصغر را داخل آمبولانس بگذارد كه حاج يونس 9 از راه رسيد و از حاجي سوال كرد : حاجي ! اين چيه داخل آمبولانس گذاشتي حاجي هم با روحيه اي بسيار قوي و با طمانينه گفت : « چيزي نيست , جنازه علي اصغر » حاج يونس كه هاج وواج مانده بود , هيچ نگفت و محو صورت حاجي شد.
خودش برايم مي گفت : « آن لحظه كه حاجي اين حرف را به من زد , سوختم و از اين عظمت , هيبت , صبر و استقامت زبانم از حرف زدن , باز ماند. »
در هر صورت پيكر مطهر علي اصغر براي تشييع و خاكسپاري به عقب منطقه منتقل شد و حاجي هم شب قبل از تشييع , شب وداع به فريدونكنار آمد و در منزل پدرشان مرحوم حاج محمد حسن بصير , سخنراني دلنشين و گيرايي كرد. هيچ وقت خاطره آن شب از ذهنم محو نمي شود.
حاجي آنشب اصلا از هيچ كس حتي از علي اصغر هم تعريف نكرد. فقط مانند هميشه از جوانان شهر خواست تا راه علي اصغر شهيد را ادامه دهند و سنگر دفاع از اسلام و انقلاب را خالي نگذارند و روز بعد جوانان رشيد فريدونكنار به كلام آن بصير جبهه ها لبيك گفته و به سوي جبهه ها شتافتند.
6 ) پايان كلام
از همراهان عزيز تقاضامنديم شرح حال خود , بعد از خواندن اين مطلب را نوشته و براي ما ارسال دارند. منتظر نامه هاي پر از احساس و انتقادات و پيشنهادات شما هستيم . تا خاطره اي ديگر فعلا يا علي
حسين زكريائي
1 ـ سردار شهيد علي اصغر بصير ـ فرمانده گردان يا رسول (ص )
2 ـ برادرهادي بصير ـ برادر شهيدان بصير
3 ـ سردار حاج كميل كهنسال ـ فرمانده سابق لشكر 25 كربلا
4 ـ سردار شهيد حاج حسين بصير ـ قائم مقام لشكر 25 كربلا
5 ـ اين تيپ بعد از عمليات محرم تبديل به لشكر 25 كربلا شد .
6 ـ سردار حاج مرتضي قرباني ـ فرمانده سابق لشكر 25 كربلا
7 ـ عمليات بدر در تاريخ 63,12,19 در شرق رودخانه دجله انجام شد.
8 ـ سردار تقي مهري ـ فرمانده ناحيه انتظامي استان گلستان
9 ـ سرهنگ پاسدار حاج يونس محسن پور ـ فرمانده پدافند هوايي لشكر 25 كربلا
منتشرشده در روزنامه جمهوری اسلامی مورخه 24 تیر 1382